|
آرشا
این وبلاگ از نخستین روزهای تولد نوزادی است که به آینده ای پر از موفقیت مي انديشد
|
-سلام آقای آتش نشانی من بچه آقای نمازی ام .ماشین کامیونم آتیش گرفته بیاین خاموشش کنین .بیاین
مکالمه بالا توسط آرشا در چند لحضه پیش در حین بازی با ماشینلشبا تلفن انجام شد وبهتر دیدم به عنوان یکی از خاطرات قشنگش اونو ثبت کنم واما آرشا در روزهای اخیر . از جمله وقابع جدید این روزها این بود که بابای آرشا ماشین گرفته وچون این چند روز فرصت نشده آرشا رو با ماشین بیرون ببریم آرشا مدام میگه مامان این ماشین فقط بدبختی !(نمی دونم این کلمه رو از کجا یاد گرفته ولی منظورش اینه که چرا سوارش نمیکنیم ).چون توی این روزا بهش قول دادیم که اگه قلکش رو پر کنه براش ماشین شارژی میگیریم روز اولی که ماشین رو آوردیم خونه فکر کرد ماشین شارژیه وفت میخوام برم با ماشینم براتون از نانوایی نون بخرم . واما سوالات کنجکاوانه آرشا در این روزها وپاسخهایی که خودش میده : ۱- مامان انسان یعنی چی ؟ ۲ کویر کجاست ؟وخودش جواب میده :هرجایی که درخت نداشته باشه . ۳- دشمن کیه ؟ ُسربازها با کی میجنگن ؟و........ [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 18:5 ] [ علی و آذر ]
سلام ما اومدیم
آرشای مامان در چه حاله ؟ اٍه بی ادب . این تکه کلام جدید گل پسر شده که هر کار میکنیم کنار بزاره بیبفایده است . آرشای من اونقدر شیطون وشلوغ کار شده که خودم باورم نمیشه وکم کم دارم احساس میکنم که یک پسر بچه فوق العاده شر وشیطون توی خونه دارم که شاید نتونم کنترلش کنم . واما انفاقات جدید ۱-هفته پیش یکی از همکارامون خونه خرید بود وبا همکارای دیگه دسته جمعی رفته بودیم دیدنش توی مهمونی یه پسر ۵-۶ ساله سربه سر آرشا گذاشته بود وگفته بود میزنم زیر گوشت آرشا یک بار به من ویکبار به باباش شکایت کرد وقتی دید ما هیچ کمکی نکردیم .رفت کنار پسر ی که گفتم نشست وبا مشت زد زیر چشمش وهر چقدر گفتیم معذرت خواهی کن حاضر نشد اینکار رو بکنه چون فکر میکرد حقش بوده بعد از خوردن شام هم رفت روی مبل نشست ودستش رو گرد کرد جلوی دهنش (حالت میکروفون )شروع کرد به مداحی :دست شما بی بلا ان شاالله برید کربلا ومثل مداحها صداشو می کشید وآواز میخوند وکلی بقیه همکارارو خندوند . ۲- دیشب آرشا سیم اتو رو گرفته بود وتوی خونه می چرخید ومثل یه ماشین باهاش بازی می کرد اتو رو داغون کرد ولی ما رو کلی خندوند.چون باباش یه خاطره ای از بچگی هاش تعریف کرد وبه این نتیجه رسیدیم که آرشا خیلی از کارای باباش رو انجام میده [ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:43 ] [ علی و آذر ]
با سلام دیر آومدنهای ما اونقدر تکراری شده که دیگه حتی دوستامون هم به وبلاگ گل پسر سرنمی زنن .ولی ما ثبت خاطرات قشنگ آرشای عزیز را همچنان ادامه خواهیم داد ثبت خاطرات قشنگش در آینده یادآور فراز ونشیب های روزهای شیرین کودکیش باشد :
۱- از همین امروز شروع میکنم که تازه از مسافرت جنوب برگشته بودیم وبرای یک همایش علمی باید به بجنورد می رفتیم چون مقاله من وبابای آرشا در بخش پوستر پذیرفته شده بود .وپرستار آرشا هم نیومده بود ومن مجبور شدم آرشا را با خودم ببرم . ولی بیشتر از یکی دوساعت نتونستن آرشای طفل معصوم رو روی سایلنت نگه دارم وبه دیل شیطنتهاش مجبور شدم سالن رو ترک کنم وبرگردم . ۲- از اول مهر تا الان دوتا سفر داشتیم یکی به تهران برای ثیت نام بابای آرشا در مقطع کارشناسی ارشد ویکی سفر دزفول برای عروسی خاله آرزو وآرشا کلی حال کرد وچرخید وتفریح کرد . ۳- وچند تا از شیرین کاری های آرشا :آرشا هر وقت از خواب بیدارمیشه میگه صبحونه چی میخوایم بخوریم وعصرها هم میگه : -علی به نظرت شام چی بخوریم؟ -گاهی اوقات که من توی فکر میرم میگه مامان به چی داری فکر می کنی؟ - با تفنگش به ما شلیک می کنه وبعد میگه دارم میرم ۱۱۵ رو بیارم بعد آژیر کشون میاد وبه ما تنفس مصنوعی میده . - هر وقت بگیم سرمون درد میکنه میره فشار سنج رو میاره ومیگه میخوام فشارسنجتون کنم . -آقای رفتگر وآتش نشان وپلیس رو خیلی دوست داره وشماره تلفن آتش نشانی رو هم بلده .میخونه: با یکصد وبیست وپنج خلاصی از درد ورنج و یک تجربه مادرانه : ۱-جلوی بچه های دیگه ودر جمع فرزندتون رو تحویل بگیرن هیچ وفت برای توجه ونشون دادن علاقه ودوستیتون به فامیل واطرافیان توی جمع به بچه های اونا بیشتر از بچه خودتون توجه نکنین چون بعد بچه شما فکر میکنه که چیزی از طرف مقابلش کم داره وخودش رو بااون که مقایسه میکنه اعتماد به نفسش پایین میاد . [ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 20:34 ] [ علی و آذر ]
آرشا این روزا احساس می کنیم بزرگتر وعاقل تر + کمی هم شیطون تر شده (دلستر می خوره می گه بابا تو فیلن غذا بخور ، جایی رو که دوست داره بره را غیر مستقیم میگه و... تقریبا مثل یه آدم بزرگ. گاهی فکر میکنیم که آرشا نسبت به همسالان خودش بزرگ تره مثلا احساس همدردی ، خوشحالی و ناراحتی از موضوعات مورد بحث بین من ومامانش را دخالت می کنه ، نظر می ده ونظر می خواد مثلا میگه بابا به نظرت غذا چی بخوریم ؟ یا به نظرت کجا بریم . من که از این شیرین زبونیاش خیلی خوشحال ام و از خدا مهربون به خاطر لطفی که به ما داشته ممنونم . ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 9:8 ] [ علی و آذر ]
جشن تولد تو ُُجشن تولد تموم خوبی هاست عزیزم تولدت مبارک
۱۵مرداد ۱۳۹۰ آرشای مامان دو ساله شد. امسال برای گل پسرم یه تولد کوچیک شش نفره گرفتیم وخیلی خوش گذشت.
گل پسر مامان در دوسالگیش قدرت تفهیم وتکلم وتفکر فوق العاده ای داره ومیشه گفت یه مرد زرنگ وباهوش شده
[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 9:54 ] [ علی و آذر ]
باسلام بازم آرشای مامان اینقدرسرمروگرم کرده که نتونستم توی مدت سراغ وبلاگش بیام ودلم برای ثبت کارایجدیدش تنگشده :
آرشای مامان در آستانه دو سالگی کامل صحبت میکنه - انواع ماشینها رو ازپژوگرفته تا پراید وبونکر وکامیئن وتراکتورو.....میشناسه ومیتونه تشخیص بده آرشا بعد ازدو ماه مهد رفتن الان توی خونه پیش پرستارش میمونه الان توی کافی نت هستم وارشا در حالیکه روی کیبرد آب ریخته داره نق میزنه ومیگه مامان بریم خونه وچندخاطره : ۱-چند لحظه پیش از جلوی یک مغازه زدشدیم که یک مجسمه چوبییه حیونی شبیه الاغ گذاشته بودن آرشا ناگهان وارد مغازه شد وپرسید آقا دانکی چنده ؟ ۲- چندوقت پیش عروسی یکی ازاقوام دعوت بودیم که همراه غذانوشابه سروشد که باعث شد سروصدای آرشا دربیاد وبه همه میگفت ((آقای دکتر گفته نوشابه نخورین اه))وباعث شد مامان هم افتخارکنه وهم کمی خجالت بکشه . تابعد
[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 20:28 ] [ علی و آذر ]
یا سلام آرشای مامان این روزا اونقدر با مزه شده که تموم وقت ما رو با شیطنت وشلوغ کاری ژر کزده .پسر مامان دیگه کامل حرف میزنه - شعر میخونه - قصه میگکه وهزارویک کار دیگه .
گل ژسر مامان دوماهی میشه که به علت مکه رفتن پرستارش در ماه گذشته به مهد کودک میره وکلی دوستای جدید پیدا کرده .
[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 18:9 ] [ علی و آذر ]
سلام بازم دیر اومدم بازم شلوغ کاری های گل پسر( که همین الانم اونقدر حرصمودرآورده که مجبور شدم صداموبلندکنم )نذاشت سراغ اینترنت بیام.ژسر مامان در حالی که ۲۱ ماهگیش روسپری میکنه فوقالعاده شیطون وبلبل زبون شده وتوی همه کارای آدم بزرگا دخالت می کنه از خوندن کتاب گرفته تا نوشتن وتایپ کردن وآرایش کردن (ریمل کشیدن ) وهرکاری که دلتون بخواد یا نخواد.
واما اتفاقیه ها : ۱-امسال هم آرشاجون دومیم نوروز زندگیش رو در خوزستان شهرستان دزفول - زادگاه خودش ومامانش سپری کرد واونقدر با پسر داییش شیطنت کرد وخودش رو به این در واون در زد که نیم کیلو وزن کم کرد . ۲ آرشا گفتن مامان بزرگ - مادر جون - دایی جون -داداش پرداد(یعنی فرداد )- آداده (آزاده ) - وهزار ویک کلمه جدید یادگرفته که نمی تونم همشون روبنویسم والان هم داره می گه مامان حواس حواس یعنی حواست به من باشه .۳-آرشاجون داره مدام میگه شیر مخام (میخوام ) ونمی ذاره ادامه بدم تا بعد ۰...... .
[ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 19:7 ] [ علی و آذر ]
امروز من وآرشا اومدیم بیرون .همینجوری اومدیم کافی نت وبگردی.کم کم دره عید از راه میرسه وما برای پایان روزای سرد ودلگیر زمستان لحضه شماری میکنیم .مخصوصابرای آرشای ممان که نمیتونه بره بیرون وبازی کنهواما اتفاقات جدید :
۱- چند وقتیه که آرشای مامان به علت بازیگوشی شدیدوهمچنین بی حوصلگی از خونه موندنای طولانی فوق العاده کم اشته ودر نتیجه لاغر شده وتوی میزان آهن بدنش توی جواب آزمایش خونش این موضوغ تایید شد ومارو نگران کر د. ۲- این روزا قطره آهنش روزیاد کردیم وبه جای قطره های مکمل خارجی به قطره های اهن مرکز بهداشتی رواوردیم ۳- دایره لغت آرشای مامان اونقدر زیاد شده که خودمون باورمون نمیشه .دیگه کلمه ایی نیست که بگیم وآرشا تقلید نکنه از آی لاو یو گرفته تا - بریم- بیایین -پاشین بشینین عطسه اتوبوس -تاکسی آقا خداحافظ ئهزار جملهض ضو;ؤضٌ۲ؤْکه این آخراشو نمیذاره تایپ کنم بای [ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 19:27 ] [ علی و آذر ]
دوباره اومدم تا خاطرات قشنگ آرشاي عزيز روثبت كنم : كلمات جديدي كه ميگه :آبون (آبنبات)پفو (پتو )،عمه - عمو - سبزي - بازي - آقو (چاقو )،آغال (آشغال )آتيش - آب - آزو (آرزو ) - ممد (محمد )- تخت (تختخواب )،آبازي (اسباب بازي )- قطار- دانكي (الاغ )و....... شيرين كارهاش : آرايش كردن - هر كي حمام بره دنبالش ميره - - بستن هر دري كه بازه - بهانه مغازه رو گرفتن - به پول ميگه نون -ژشت باباش سوار ميشه واسب سواري ميكنه -به سفره ميگه پتو - اداي پرواز هواپيما رو درمياره -همه ديوارهاي خونه رو خط خطي كرده - توي قابلمه هاي بزرگ ميشينه وماشين بازي مي كني .روي حيووناي عروسكش سوار مي شه - روي ماشيناي اسباب بازيش سوار ميشه روي قابلمه ها ميره تا دستش به وسايل مورد نظرش برسه وهزار ويك كار شيرين ديگه كه من وبابا ازش لذت مي بريم . [ جمعه هفدهم دی 1389 ] [ 21:12 ] [ علی و آذر ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |